...چقدر زود گذشت انگار دقیقا همین دیروز پر یروزها بود که پیمان رو تومسیر
میدون ولیعصر به سمت خ حجاب خیلی اتفاقی ملاقات کردم (خرداد۸۷بود)
توی عقب تاکسی لم داده بودم راننده جلوی پاش ترمز کرد. عینک بزرگ و شیکی رو صورتش بود وقتی سوار
شد گفت:سلام آقای راننده .از طرز تلفظ حرف (سین) فهمیدم خودشه .پیمان ابدی.
سر صحبتو باش باز کردم و گفتم چرا موندی ؟چرا نمیری؟با حالتی ناشی از تعجب گفت:چرا برم چرا نمونم
گفتم:به همون دلیلی که افشین قطبی رفت آخه می دونی چیه؟اینجا ایران است صدای مارا از تهران
می شنو ید!!گفت قطبی کیه ؟گفتم یکی مثل تو که فکر می کرد می تونه مارو عوض کنه ولی خیلی زود پی
به اشتباهش برد و برگشت.آخه میدونی چیه.نمی خوام تو هم مثل ما بشی.گفت:اومدم اینجا واسه اهدافم
بجنگم.تودلم بهش خندیدم گفتم :شما توی ایران ستیزه جو و عصبی می شی چون اخلاقت بازتاب محیط اینجا میشه!!
وقت نمی کنی واسه اهدافت بجنگی.
تاکسی رسید سرحجاب منهم پیاده شدم موقع خداحافظی گفتم :ولی نمون ....برو
صبح جمعه عیال گفت :یکی از هنرمندا فوت شده اگه بگم کیه ناراحت میشی(از میزان علاقه من به پیمان آگاه
بود)سریع گفتم :مهران غفور یان.گفت :نه.گفتم کیه؟گفت:پیمان ابدی.شوک زده شدم .باورش سخت بود
روحش شاد ولی من که بهش گفته بودم برو !!خودش گوش نکرد
آخه آدم عاقل بی ام و و مرسدس کبرا۱۱ رو ول می کنه می آد با اتوبوسهای زاقارت شرکت واحد تو جزیره ایران بدلکاری می کنه؟
